تبليغاتX
html> عشق شرمین


www.foroogh.de

هنوز همیشه هرگز

 

هزار سال به سوی تو آمدم
 افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
 که می رسم به تو
 شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
 همیشه می شنوم
 همیشه سوی تو می ایم
 همیشه در راهم
 همیشه می خواهم
 همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
 هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

  

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط " کامران... " |


باران نمی بارد

 

باران نمی بارد. ابراها همه سفیدند و نازا،

چون قلم بهت زده ی من و

لبان ترک برادشته ام از تندی تب.

شب بود. حال ماه را نپرسیدم که کجا بود؟

دفتر سیاه مشق های کودکی ام تبدیل شد به

عاشقانه های خط خورده ی نوجوانی.

عاشقانه ها سبد سبد زرد شدند آنهم دزدانه

وقتی که درختان سیب این ولایت برندادندو

انارستان سینه ام؛ شبیه شهید شدن مردان میهنم

جاری شد به عمق ابدیت...

جوانی هم هنوز چون پیامبری در هاله ای

از احساس و فریب می گذرد،

و پیام شاد باش دوستان را چون

وحی بر وجود خط نخورده ترین

واژه ی دفترم  ... فرو می کند .

تنها برای تطهیر ذهنم تو باقی بودی و

اینکه

" من نه با تو

    نه بی تو

      هرگز خوشبخت نخواهم شد "

آخرش هم دل به حراج خانه ی عشق سپردم

تاکه هم سنگش عشق نصیبم شود.

و یا شاید به ارزشش عاشق شوم،

بی آنکه خود عاشق باشم.

و حالا در این دادگاه بی داد و گاه،

و این هیاهای دلفریب، حتی او ندانست

- چرا قبولش کردم !؟-

کمی بی رحمانه است .

کم که نه زیاد هم بی رحمانه است .

دیوانه ترین هم که باشی ...

بگذار بگذرم.

و تمام تاریکی ها را خاموش کنم چرا که دگر

کودکی می خواهد بشکفد،

دستی دوست دارد بر بگیرد،

و پایی ...

بی هیچ واهمه ای از نرسیدن، رفتن می آغازد .

بازار عجیبی بود . – شب –

من به حراج عاطفه گذارده شدم و

او لبخند زنان از برای شادمانگی پیروزی اش.

تقصیر کسی نیست.

تقصیر دل او بود و فکر من.

و حالا دل من هم .

اعترافش پیش تو یکی سخت است.

من...

هیچ . که هیچ هم حالا یعنی همه .

کساد خانه ی دل رونقی شبیه کاروانسراهای قدیم گرفت

آنهم درست یک شبه.

شب . چقدر شب طولانی شد .

حتی اولین اشعه ی خورشید هم طعم شب می داد و

روز مرموزانه در تردید آغاز بود .

دستان کسی ، دست دلم را نه دل دستم را بخود خواند .

و حالا شاعر مشرقی هم بی  ترید ستاره  ی مغربی

برای گام هایی که سالهاست به نرفتن خو کرده ،

صادقانه یکبار ماجرا

ختم می شود به

من...!

و رفتن به عمق تکرار تنهایی  مقدس .

بی آنکه بخواهد تکراری شود .

خدا خدا خدا می کنم

قلب حادثه دیده ام را می سپارم به

شادمانگی وجودش و

می گذارم  که انارستان قلبم به دستانش که

 از بوی شکوفه های سیب سرشار است خو کند .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:59 توسط " کامران... " |


آخرین ترانه

لبانت را گزیده ای

آنقدر که طعم خونت را

با زبان مادری ات چشیده ای

مثل حسی مبهم،

مثل یک کرد

مثل مفهوم آزادی برای کردستان

لبهای خونی ات را می بوسم

زُل میزنی

تُف میکنی

و خون سرخت شیشه عینکم را کثیف می کند

مثل تاریخت

 

دوستت دارم

و این را توی دفتر چهل برگ مدرسه مان نوشته ام

دوستم داری و ناخواسته

به زبان مادری ات

با همان لهجه روستایی

آخرین ترانه " حسن زیرک" را میخوانی

 

حالا تو آزادی

و من به خاطر آزادی ات

قرنهاست که گریه می کنم

 

بُغض میکنی

بُغض میکنی و خدا در چند قدمی مان قدم میزند

بُغض میکنی

 و من بر خاطرات مشترکمان اشک میکنم.

 

                                       وحید طلعت

نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 10:56 توسط " کامران... " |


..::اشكهاي يخي::..

 برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم 
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:38 توسط " کامران... " |


... " هاو رازی خه‌مێک " ...

 

نازانم دڵی بريندارم به تا‌سه‌ی كام گوڵی سووره
له‌م شه‌وه ره‌شه‌دا ...  ؟
نازانم چاوانی پڕ ئه‌سرینی گه‌شم لێو ته‌ری کام به‌رزه‌ ئاواته‌
له‌م بێ هیواییه‌دا ... ؟
نازانم ده‌ستی پڕ زامی نیگام به‌ ته‌مای شمشاڵی
باڵای کام ئه‌وینه‌ له‌م کاته‌ تاره‌دا ... ؟
نازانم ...
نازانم ...
كام سبه‌ينێ له‌م وڵاته‌دا خۆر دێنێته‌ده‌ر ... ؟
يان كام شه‌و گه‌رمی پێڵاوی تۆ
 له سه‌ر سينگی هيوام
ئه‌بێته‌ سووری سپی
... عه‌شقه‌ جوانه‌که‌م .

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:10 توسط " کامران... " |


سیب

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت
  

      (مصدق)

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 14:5 توسط " کامران... " |


 

تو را مي خواهم و ميدانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم توئي آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم